تبليغاتX
ذهن خسته
بعضی وقتا آدما یه جوارایی خودشون بیشتر از اون چیزی که هستن قبول دارن که بعضی موقع ها  یه تلنگری بخورن بد نیست .

وقتی تو خرم آباد بودم وقتی با دختری دوست می شدم چنان مخشو می زدم که دیگه بعدا هرچی می گفتم گوش می کرد.ولی وقتی برگشتم .یه دختر خانومی سارینایی تور کردیم اتفاقا بر حسب اتفاق سجادم باهام بود .همین طوری تو خیابون با ماشین گشت می زدیم که دو تا دختر تو خیابون دیدم .(یکیشون قد نسبتا بلندی داشت با یه مانتو تنگ کوتاه (مرجان)یکشونم قد متوسطی داشت با یه تیپ معمولی ))فکرشو نمی کردم انقدر راحت بیان بالا سوار بشن یا به عبارتی تور بشن ولی یزره جلوتر نگه داشتیم سه سوت اومدن بالا اسم یکیشون مرجان بود اسم یکیشونم مهسا. اینا رو سوار کردیم رفتیم تو خیابون گشت زدن یه مقدار صحبت کردیم وقتی  می خواستیم پیادشون کنیم زود من پیش دستی کردم گفتم آقایی این شماره مارو بنویس بده مرجان خانوم فهمیدم سجد خیلی سوخت چون سجاد از اون موقع که اینارو سوار کردیم داشت رو مخ مرجان کار می کرد ولی دیگه نمی دونست یه مار خوش خط خال کنارش نشسته .

اینارو پیاده کردیم .مرجان خانوم بعد از چند دقیقه زنگ زد من به خیال واهی  خودم فکر کردم این دختره خیلی عاشقه دلباخته ما شده که سه سوته زنگ زده. نگو لارج بود ما زیادی از دنیا عقب افتاده بودیم نمی دونستیم بابا اون زمان قدیم بود شماره می دادی باید سه روز منتظر می موندی تا زنگ بزنن الان زمونه عوض شده علم پیشرفت کرده متاسفاه این علم هوز تو خرم آباد نیومده یعنی تو خرم آباد مثل قدیماست باید سه روز و وایسی  .

زنگ زد یزره رو مخ کار کردیم برا فردا ساعت ۱۱ قرار گزاشت فرداش تو یه حرکت فاشیستی سجاد قال گزاشتم رفتم سراغش دختره خیلی خیلی سر زبون داشت . انقدر با دختر لر حرف زده بودم مخم داغون شده بود یه جورایی فکر می کردم اینم مثله اوناست خیلی وقت بود با یه دختر فارس صحبت نکرده بودم .اینکه می زدم خاکی .تا اونجا که یدفعه دختره گفت آقا.... من می دونی از چی شما خوشم اومد ؟من گفتم از چی ؟ اون گفت چون شما اصلا از اینطور صحبت ها نمی کنین .گفتم چه صحبتی .گفت خودتون می دونین .منم می خواستم رامش کنم گفتم نه من هیچی نمی دونم شما بگین تا بدونم .بالاخره گفت: شما که بخاطر سکس با من دوست نشدین ؟ من گفتم شما چطور فکر می کنین .گفت من فکر می کنم نه !(( ولی دروغ می گفت ناکس)) من گفتم معلومه که نه ولی وقتی یه موقعی روزی روزگاری  گفتم بیا خونه می تونی بیایی  با خنده موزیانه ایی گفت موقعش کی باشه گفتم حالا بعدا سالهای دور  اون گفت: آره  .گفتم چرا ؟ گفت چون دوست دارم. به همین راحتی خرم کرد.یه بار تو عمرمون صادقانه حرف زدیم که اونم گند زد بکار قبلا از در ازدواج از این حرف می رفتیم تو که واقعا کار ساز بود . بعداشم می گفتم شرمنده خانومی من الان فهمیدم که ما اصلا به درد هم نمی خوریم .ولی در مورد این یکی راسشو بخواین صادقانه ام نمی خواستم بگم من فقط تو رو بخاطر سکس می خوام .یزره مغرور شده بودم .با خودم گفتم من تو خرم آباد دست خالی اونارو بلند کردم اینجا که ماشینم زیره پامونه ولی حیف که خیال زهی باطل بود حیف.خلاصه اون آخرین باری بود که مرجان دیدم خیلی خوش تیپ سانتال مانتا ل بود .حیف شد.

این شد که دفعه بعد چنان از در  ازدواجی برم  که فکر کنن فرداش می رم خواستگاری .خدا به داد  بعدی برسه.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 19:43 توسط بی نام |

قرار بود شب با سجاد بریم بیرون درس بخونیم تو پارک .همین کارم کردیم اومدیم خونه چون شام آماده نبود .دو سه تا تخم مرغ درست کردیم یه فلاکس چای با یه زیر انداز بر داشتیم رفتیم بیرون.البته قبلشم رفتیم یه بسته ترامادول ۱۰۰ گرفتیم با یه چند نخ لایت بهمن مگ نا  .تقریبا ساعت ۱۱ بود که رسیدیم پارک از شانس بدمون پارک شلوغ شلوغ شلوغ بود.فکرشو نمی کردم تو یه روزه غیره تعطیل تو اون ساعت شب انقدر خوانواده اومده باشن پارک .نمی دونم ما کس خول بودیم که فکر میکردیم اونا کس خلن یا اونا راس راسی کس خول بودن.نمی دونم یعنی مام اگه بخوایم تشکیل خوانواده بدیم از این جور فیلما باید بازی کنیم.یه بار یه فیلمی دیدم که یه کی از بازیگراش یه  دیالوگ  جالبی  توش گفت: ادما مثله یه صفه طولانی هستن که دارن رو به جلو حرکت می کنن حالا بعضیا اولای صف  بعضیا آخراش اونایی که اوله صفن وقتی می رسن به رودخونه پاچه شلوارشونو میدن بالا تا شلوارشون خیس نشه اونایی که ته صفن به هم دیگه می گن ای بابا اینا چرا دارن اینجوری می کنن مگه کس خول شدن ولی وقتی همون صف بجایی می رسه که ته صفیا می رسن به رود خونه همشون پاچه های شلوارشونو میدن بالا تا شلوراشون خیس نشه .این قضیه ما شد.

 بالاخره رفتیم یه گوشه ای نچندان دنجی پیدا کردیم. تا نشستیم یه چایی ریختیم نفری یه ترا انداختیم بالا .وقتی گرم شدیم نشستیم درس خوندن البته به اون صورت استارت نزدیم چون اطرافمون نسبتا شلوغ بود .پشت سره هم دخترا رد می شد هواس مارو پرت می کردن .ساعت داشت ۱ می شد که پارک خلوت شد مام تغییر موضع دادیم رفتیم یه جایه بهتر نشستیم .خیلی شب بیاد ماندنی بود گرچه بعدش سراسر ضدحال شد چون من سرنای سختی خوردم . ولی اون شبش خاطره انگیز شد.یه مقدار مسئله حل می کردیم بعد یه آهنگ داریوش یه نخ سیگار یه چایی خیلی خوش گزشت .تقریبا ساعت ۴ بود دیدم خیلی سردم شد .چون این سرما رو پیش بینی نکرده بودم در نتیجه لباس چندان گرمیم با خودم نیاورده بودم به خاطر همین مجبور شدم یه ترا دیگه بخورم .سجاد نادانم بجایه یکی دیگه ور داشت دو تا خورد .کلا با ترا خیلی مخالفم .چون داغون می کنه بدنو اول از همه جشمارو ضعیف می کنه بعدم به طور وحشتناکی لاغرت می کنه .نمی دونم این دارو انقدر ضرر داره چرا درسش می کنن ؟

شب خیلی سرد بود .ما چون نشه شیمیایی (( سجاد به نشگی ترا می گفت نشگی شیمیایی)) شده بودیم نمی فهمیدیم چقدر سرده .ولی بعضیا رو می دیددیم که تو پارک بودن بد فورم پاتو دور خودشون پیچیده بودن می لرزیدن.ولی ما دوتا مثله اسکولا سیگار می کشیدیم درس می خوندیم داریوش گوش می کردیم .خیلی ام پیشرفت داشتیم . تقریبا ساعت ۶ بود دیدیم جماعت ورزشکار ریختن تو پارک می دویدن زن ام اومده بودن چه ورزشیم می کردن دوباره یاد اون دیالوگه افتادم.بابا بشنین خونه بخابین ورزش کیلویی چنده .وقتی یه عده از کنارمون رد می شدن منو سجاد یه داریوش گزاشته بودیم داشتیم سیگار می کشیدیم صدرصد مطمئن بودیم که اونا دارن تو دلشون   می گن خا بر سراین دوتا همون چیزی که منو سجاد به هم می گفتیم می خندیدیم .

  جماعت مام واقعا جماعت عجیبی بود واقعا ره صد ساله رو یه شبه می رفتیم .مثلا یه بابایی بلند می شد از اول ترم می خوند تا شب امتحان ولی ما می نشستیم شبه امتحان می خوندیم در بیشتر مواقعم نمره های خوبی می گرفتیم اسم این جماعت باید بزارن نخبه های گشاد یا مغزهای بی هدف یا تیز هوشان کند رو (( این خیلی فانتزی شد))یا کله پوک ها (( این به اون در)) .به قول: علی نفریان که می گه دله شاد کون گشاد.این علی نفریانم واسه خودش فیلمیه از اون  پدر سوخته های عالمه .داستان مفصلی داره یادم باشه تعریف کنم که واقعا داستان جالبیه .

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 21:46 توسط بی نام |