بچه های ایذه از خاطرات دوران تحصیل شون که تعریف می کردن واقعا آدم شاخ در می آورد.کارای عجیبی می کردن .البته باید طبع خوزستانی خالی بندیشونم هم در این مورد در نظر بگیری.
تو فیلم آمریکایی دیدن تو دبیرستان یا کالج دخترای خوشگل همیشه با پسر گردن کلفت دوست می شدن تا از حمایت اونا بر خوردار باشن .تو ایران تو مقاطع پایین دخترا پسرا جدا درس می خونن.و ایذه ام بالطبع شامل این قانون می شه.ولیکن تو ایذه چون دختر نیست پسرایی که از ایل طبار طایفه چندان قدرتمندی برخوردار نبودن یه قیافه خوشگلی ام داشتن می رفتن با بچه های گردن کلفت رفیق می شدن.که معمولا مجبور بودن.
اصطلاحا تو ایذه بهش می گفتن طرف خونده فلانیه.اینطور که من فهمیدم بعضی موقع ها گردن کلف چاقو کشا ام از تو محصل ها خونده برا خودشون انتخاب می کردن.میومدن از سر کلاس بزور بلندشون می کردن می بردن.
معلمم چون حوصله دردسر نداشته اعتراضی به این مسئله نمی کرده.دانش آموز صدا می کرده .تا بره.
تو ایذه هر کسی عشق لاتی گردن کلفتی داره باید یکی دوتا خونده داشته باشه .این خونده ها رو تو شهر می گردونن به همه نشون می دن که چقدر لاتن .این خونده ها سن اشون از ۱۰ سال گرفته تا ۱۹ سال .
تو بعضی موارد شب بزور خونده رو می بردن خونه شش هفت نفری چنان ترتیبش می دادن که می مرد.
اینم هم یکی از دست آوردهای اتقلاب شکوه منداسلامی.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
((اضافه بر سازمان))
.فقط تو ايذه اين طور مسائل نيست .مثلا تو خرم آباد صاحب خونه يك خونه دانشجويي شخصي بود به نام علي شاهي وند يا شاه وند دقيقا خاطرم نيست. اين آقا از اون لاتا ها بود كه ارثي بهش رسيده پول داره شده بود.يه خونه شم داده بود به رفقا ما اجاره بعضي موقع ها خودش مي اومد خونه يه عشق حالي ميكرد .
يه بار كه من سجاد برده بودم خرم آباد رفتيم خونه مجيد باقري .وقتي رفتيم ديديم علي با يكي از رفيقاش كه هيكل پريم داشت با يه بچه تقريبا سيزده چهارده ساله اي دارن ويسكي مي خورن .تو كار مشروبات نيستم ولي مجيد مي گفت ويسكي خوبي بود .۳۰ تومني پولش مي شد .بچه مس پاتيل شده بود رفيقاي علي ام تقريبا مس بودن .وقتي ما رفتيم تو علي گير داده بود سجاد كه بياد ويسكي بخوره .به سجاد يه اشاره زده كه نخوره.چون تو هر جمعي نبايد هر چيزي خورد.
خلاصه وقتي ويسكي تموم شد .علي رفت طبقه بالا پسره ام با خودش برد.رفيق علي ام رفت بالا.به مجيد گفتم اين پسره كي بود گفت داداش دوست علي ((داداش رفقيق شو پست فطرت آورده بود ))
بعد از دوساعتي علي رفيقش اومدن پايين .بعد از اونا پسره ام اومد.وقتي اومد پايين زير چشماش يه خط سياه افتاده بود.اعصابش خيلي بهم ريخته بود.فكر كنم بد بلايي سرش آورده بودن.تا من مجيد ديد شروع كردن فحش دادن.((نفهميدم چرا به ما فحش داد))بعد اون بلا م سرش آورده بودن. يه جوري ام شخصيتش فوق العاده خورد شده بود.براي يه پسر يا مرد بهتره بميره ولي اين كار كسي باهاش نكنه..
يه جوري احساس حقارت بهم دست داد.كه چرا اجازه دادم جلو من يه هچين بلايي سر اون پسر بچه بدبخت بياره.
علي اين بلا سر خيلي ها آورده بود.نمي دونم دردش چي بود پول داشت .خيلي ام داشت.با زن زياديم رفيق بود.ولي باز........